چهارشنبه 14 آبان 1399 / 06:50|کد خبر : 3957|گروه : فرهنگی

حکایتی بازگو نشده از دوران دفاع مقدس؛

13 دانش آموز که به عشق ولایت و دفاع از خاکشان مدرسه را ترک کردند

13 دانش آموز که به عشق ولایت و دفاع از خاکشان مدرسه را ترک کردند

گروه سیزده نفر، حکایت دلدادگی عاشقانی است که برای پاسداری از کیان اسلامی سنگر علم و دانش را رها کرده و با حضور در جبهه حق علیه باطل وفاداری خویش را به نظام اثبات کردند.

به گزارش خبرنگار بیجار بام ایران ، "ما سیزده نفر" شرح دلدادگی 13 نوجوان دانش آموز رزمنده بسیجی بیجاری در سال 1361 است که به فرمان رهبر کبیر انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی(ره)لبیک گفته و  سنگر درس و مدرسه را رها کرده و با شرکت در عملیات والفجر مقدماتی وفاداری خود را به نظام و رهبر زمان خود ابراز نمودند.

 

طبق تقدیر الهی 6 نفر از این گروه به فیض عظمای شهادت نائل آمدند و 6 نفر دیگر به اسارت دشمن در آمده و یک نفر به درجه جانبازی نائل شد.

 

در همین راستا گفتگوی تفصیلی داشتیم با دکتر ابوالقاسم تختی یکی از بازماندگان گروه" ما سیزده نفر" که ماحصل آن را ملاحظه می فرمائید.

 

لازم به ذکر است دکتر ابوالقاسم تختی در حال حاضر بازنشسته سپاه و در درمانگاهی در شهر تهران به امر طبابت مشغول می باشد.

 

 

لطفا خودتان را به طور کامل معرفی نمائید و بفرمائید فعالیت های انقلابی خود را از چه زمانی آغاز نمودید؟

 

قبل از هر چیز هفته دفاع مقدس که یادآور رشادتها و دلاورمردیهای مردم مظلوم ایران در مقابل استکبار جهانی و نوکر و جیره خوار آنها صدام کافر بعثی،را گرامی می داریم، 8سال حماسه و صبر و توکل به خداوند متعال و ائمه اطهار و پیروی بی چون و چرا از فرامین ولی امر زمان پیروزی ملت ایران را به ارمغان آورد، عظمت ملت ایران نه تنها در برابر ملت عراق بلکه در مقابل دنیای استکبار به منصه ظهور گذاشت.

 

وظیفه حکم می کند قدر شناس تمامی کسانی باشیم که به خاطر امنیت و حفظ استقلال و آزادی میهن مان، عزیزترین سرمایه خود را فدا کردند، تک تک شهدای دفاع مقدس بزرگوارنی هستند که به خاطر دفاع از شرف ایران اسلامی از جان و مال خود گذشتند.

 

هفته دفاع مقدس فرصت مغتنمی است ، تا بتوانیم گوشه ای از سلحشوریها و شهادت طلبی بهترین جوانان این مرز و بوم را برای نسل حاضر معرفی نمائیم.

 

اینجانب ابوالقاسم تختی در فروردین ماه 1344 به دلیل اقامت ناخواسته و موقت در تهران متولد شدم، مرحوم پدرم در شرکت فرش آن زمان مشغول به خدمت بود، سپس به مدت 4 سال در روستای خسروآباد بیجار اقامت داشتیم، کلاس اول و دوم ابتدایی را آنجا طی نمودم و مجددا به بیجار عزیمت کردیم.

 

در سال 1357 که جوشش و خروش ملت ایران در مقابل ظلم و ستم شاهنشاهی پهلوی به رهبری امام عزیز آغاز گردید من در سال سوم راهنمایی مشغول به تحصیل بودم،به لطف خداوند متعال و روشنگریهای استاد و معلم عزیزم آقای غلام ولایتی(دبیر دینی) موجب آشنایی بیشتر من با اهداف انقلاب و امام گردید.

 

در آن زمان محل زندگی ما در خیابان شهید الماسیه بود، مسجد سیدالشهداء(ع) مرکز سازمان دهی فعالیت های انقلابی در شهرستان بیجار بشمار می آمد و به منزل ما هم نزدیک بود.

 

با توجه به اینکه از سن و سال کمی برخوردار بودم اما در تمامی راهپیمایی ها شرکت فعال داشتم و افتخار این را داشتم بعد از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی درایام تعطیل تابستان در جهاد سازندگی جهت خدمت رسانی به مناطق محروم خدمت کنم.

 

در تابستان سال 1361 به عنوان پاسدار موقت (ذخیره) در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بیجار افتخار خدمت پیدا کردم و در همان بدو خدمتم در عملیات پاکسازی مناطق آلوده به وجود گروهکها و عملیات آزادسازی "هزار کانیان" حضور داشتم، جا دار از همین جا یاد و خاطره سردار رشید شهید یوسف افشاریان را که بعنوان فرمانده گروه ما بود را گرامی بداریم و به روح پر فتوحش درود و سلام بفرستیم.

 

در طول سال تحصیلی عضو انجمن اسلامی دبیرستان طالقانی بودم و به همراه برادران بزرگوار  سید محمود بیات غیاثی- شهید مهردادسردارزاده ، شهید محسن الوندی ، محمدباقر سرابی و...در انجام کارهای فرهنگی در مجیط دبیرستان طالقانی مشارکت داشتیم.

 

در محیط خانه ، پدر و مادرم علاقه فراوانی بمن داشتند و همچنین  از وضعیت تحصیلی خوبی برخوردار بودم و از شاگرد ممتازهای دبیرستان طالقانی بودم.از همان ابتداء علاقه زیادی به رشته پزشکی داشتم.

 

با توجه به سن و سالم در هر بستری که زمینه خدمت به نظام و انقلاب پیدا می شد فعالیت داشتم.

 

 

 

لطفا از نحوه اعزامتان به جنگ برایمان بگویید؟

 

چند سالی از جنگ گذشته بود و فکر می کردم جنگ به زودی تمام خواهد شد و نگران بودم که هنوز افتخار حضور در جبهه جنگ مستقیم با عراق شامل حالم  نشده است .

 

اوایل سال تحصیلی 61 13 در مهرماه دو فتوا از حضرت امام خمینی (ره) در مجله پاسدار اسلام به چاپ رسیده بود، فتوای اول مبنی بر اینکه "در صورت نیاز جبهه به نیروی انسانی ، شرکت در جبهه واجب کفائی است."  و فتوای دوم این بود که" در صورتیکه جبهه به نیروی انسانی نیاز داشته باشد اجازه پدر و مادر شرط نیست."

 

در واقع صدور این فتواها ،کلید حل مشکلات من و دیگر دوستان بود، چرا که پدر و مادرم راضی به حضور من در جبهه نبودند و بابت این موضوع چندین بار با آنها صحبت نمودم اما متاسفانه نتوانسته بودم رضایت آنها را بدست بیاورم.

 

قابل ذکر است آن سالی که در سپاه به عنوان پاسدار موقت مشغول بودم به بهانه اینکه از طرف انجمن اسلامی دبیرستان جهت فعالیت فرهنگی در پشت جبهه اعزام می شویم و در جنگ و درگیری شرکت نمی کنم توانستم آنها را قانع کنم.

 

همزمان با صدور این فتواها هسته مرکزی انجمن اسلامی دبیرستان طالقانی اقدام به برگزاری جلسه اضطراری نمود و بررسی نیاز جبهه ها به نیروی انسانی و چگونگی اینکه می توانیم در جبهه فعالیت نمائیم در دستور کار جلسه قرار گرفت.

 

تعدادی از دوستان موظف به بررسی نیاز جبهه ها به نیروی انسانی شدند و در صورتیکه جواب مثبت باشد واجب کفایی است که دیگر درس و مشق و مدرسه را رها کنیم و حضور در جبهه و تبعیت از رهبری را در برنامه های خود قرار دهیم.

 

از این تاریخ به بعد ذهنم بد جوری درگیر این مسئله شده بود قبلا هم خدمتتان گفتم در سال آخر دبیرستان تحصیل می کردم و با شرکت در کنکور باید آینده خود را رقم می زدم و با توجه به علاقه شدیدبه جبهه باید قید همه چیز را می زدم .

 

در آن سال با توجه به نزدیک شدن فصل سرما در منطقه ، عملیاتهای های کردستان رو به رکود پیش می رفت و با توجه به شرایط ، ما باید در جایی حضور داشته باشیم که مثمر ثمر واقع شویم،در همین راستای موضوع را با برادران سپاه و بسیج بیجار مطرح کردیم طبق گفته آنها اعزامی برای خارج کردستان نبود و اعزام های داخل استان هم برای پست های ایست و بازرسی و نگهبانی بود و ما هم فقط می خواستیم در خط مقدم باشیم.

 

با توجه به بررسی های بعمل آمده متوجه شدیم اعزام زود هنگامی توسط سپاه و بسیج بیجار صورت نمی گیرد و بر این اساس انجمن اسلامی دبیرستان تصمیم گرفت زمینه اعزام را از طریق دیگر استانها پیگیری نماید.

 

عید سال 1361 از طریق جهاد سازندگی و با هماهنگی کمیته فرهنگی آموزش و پرورش که در آن زمان کار پرورشی مدارس را انجام می داد و به عنوان کانون معروف بود به همراه تعداد زیادی از دانش آموزان دبیرستان در یک اردوی فرهنگی در شهر یزد شرکت کرده بودیم.

 

از طریق یکی از برادران سپاه یزد به نام آفای اکبرزاده که در جهاد سازندگی بیجار خدمت می کرد ، با سپاه یزد هماهنگی شد و توانستیم  موافقت آنجا  را مبنی بر اعزام به جبهه از طریق تیپ یک لشگر نجف اشرف  که آنزمان از نیروهای یزدی تشکیل می شد را فراهم سازیم.

 

ما ثبت نام در دبیرستان طالقانی شروع کردیم، یادم هست شهید محسن الوندی در حیاط دبیرستان می چرخید و با صدای دلنشین خود می گفت"دانشگاه امام حسین دانشجو می پذیرد" لازم به ذکر است دانشگاه امام حسین (ع) فعلی در آن زمان تشکیل نشده بود.مراد از دانشگاه امام حسین (ع) همان جبهه خق علیه باطل بود که برای جوانان کشور اسلامی ایران حکم دانشگاه انسان سازی را داشت.

 

این مسئله در سطح مدارس و شهر بیجار بازتاب خاصی داشت و پس از چند روز حدود47 نفر موفق به ثبت نام جهت اعزام به جبهه های جنوب شدند.

 

از دبیرستان شریعتی که مختص رشته علوم انسانی بود نیز برادرانی مانند شهید حسین خسرویان و ابوالفتح زنجانی و .. ثبت نام کردند ، تا آن زمان در منطقه بیجار و حتی استان کردستان هنوز اعزامی به صورت داوطلبانه برای جبهه جنوب صورت نگرفته بود .

 

مواضع خاصی بر علیه ما در دبیرستان طالقانی و از طرف دیگر مسئولین مربوطه مطرح شد، اما ما هدفی جز انجام واجب کفایی و ادای دین نداشتیم.

 

جو شبهه افکنی و مخالفت با ما به حدی بود که من هم دچار شک و تردید همراه با ترس و دلهره  شده بودم

 

بر سر یک دو راهی گیر کرده بودم، با خود می گفتم آیا این راهی که انتخاب کرده ایم درست است، آیا عمل غیر قانونی و بر اساس هوای نفس نیست.

 

آنچه که بیشتر ذهنم را مشغول کرده بود که خود من در هسته مرکزی انجمن اسلامی موجب تشویق سایرین شده بودم ، حالا چطور عقب نشینی کنم و از اعزام به جبهه انصراف بدهم.

 

شک و دلهره خاصی داشتم، همین دلتنگیم موجب شد که قضیه را با پسر عمویم عباس تختی که خیلی به او علاقه داشتم و وی هم علاقه وافری به من داشت مطرح کنم.

 

مرحوم عباس خود حزب الهی و  اهل جبهه و جنگ بود و یک هفته ای میشد برای مرخصی از جبهه سومار برگشته بود، زمانی که قضیه را با وی در میان گذاشتم ، در جواب گفت: به دلیل موقعیت درسیم و اینکه باید در کنکور شرکت کنم بهتر است به ادامه درس و تحصیل بپردازم از طرفی عملیاتی نیز در غرب کشور و منطقه سومار در دست اقدام نبوده و لذا نیروی انسانی نیاز نیست.

 

سخنان پسر عمویم شک و تردید مرا بیشتر کرد،تنها راه حل توسل به استخاره وکتاب الهی دانستم.

 

نماز مغرب و عشاء را همیشه در مسجد جامع به اقامت حاج آقا صفیاری می خواندم، همان طوری هم که می دانید استخاره های آقای صفیاری مشهور است، در پایان نماز از حاج آقا خواستم یه استخاره برایم بگیرد، و ایشان هم بنا بر عادت بلافاصله کتاب قرانش را باز کرد و این دو کلمه را گفتند:" شک نکن ! برو "، همین دو کلمه جواب موجب قرص شدن دل من شد و و خوشحال شدم که راهی را که انتخاب نمودم راه درستی است، در همان موقع دو رکعت نماز شکر خواندم و نتیجه استخاره را هم به عباس گفتم  ایشان هم راضی شدند.

 

با توجه به مطالبی که عرض شد و علی رغم موانع موجود ،از 47 نفر ثبت نام کننده، 14 نفر باقی ماندد که به صورت مظلومانه و از طرف جاده کمربندی به طرف استان یزد حرکت کردیم.

 

 

اقای دکتر در خصوص گروه معروف ما سیزده نفر برایمان صحبت بفرمائید؟

 

بعد از رسیدن به استان یزد چند روزی که گذشت، یک نفر دیگر از دوستان برگشتند و از اینجا بود که جمع سیزده نفر  شکل گرفت :

 

شهید مهرداد(حامد)سردارزاده،  شهید حسین خسرویان ،شهید محسن الوندی ،شهید محمدکمال حبیبی ،شهید محمدجعفر رضائی، شهید محمد جعفری خودلان

 

آزاده و جانباز :سیدمحمود بیات غیاثی ، محمدباقر سرابی ، نعمت اله حاجعلی ،ابوالفتح زنجانی ، محمد تقی کریمی ، حقیر ابوالقاسم تختی و جانباز : محمدرضا شکرگزار

 

دکتر ابوالقاسم تختی با آهی که در سینه حبس شده بود و با صدای بغض آلود گفت: از جمع ما سیزده نفر، 6 نفر به درجه عظمای شهادت نائل آمدند و از تعداد باقی مانده از قافله شهداء 6 نفر به اسارت دشمن و یک نفرمان به درجه جانبازی نائل آمد.

 

پس از مستقر شدن در یزد و انجام سیر مراحل ثبت نام به پادگان آموزشی جهت آموزش 3 هفته ای قبل از اعزام به جبهه، اعزام شدیم .با اینکه ما در منطقه کردستان این آموزشها را دیده بودیم، اما قبول نکردند و بیان داشتند این گروه با هم اعزام خواهند شد و این دوره آموزشی را باید حتما طی کنید، پس از انجام این دوره تقریبا اواخر آبان و اوایل آذر ماه به جبهه جنوب در منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی( فکه) اعزام شدیم.

 

در همان ابتداء تصمیم گرفتیم که در جبهه به هیچ وجه از همدیگر جدا نشویم و در یک گروه یا گردان یا گروهان باقی بمانیم.

 

علی رغم این تصمیم ما، مسئولین در تلاش بودند که ما را از هم جدا کنند و علتش را هم اینطور مطرح می کردند، که شما ورزیده هستید و تجربه جنگ های نا منظم کردستان را دارید و بهتر است که بین گروهان یا گروهها تقسیم شوید

 

در این بین شهید مهرداد سردارزاده تلاش بسیاری کرد که ما در یک گروه باشیم و با مسئولین صحبت کردند که ما همگی دانش آموز هستیم و از راه دور با مشکلات فراوان  اعزام شده ایم بهتر است در کنار همدیگر باشیم و بالاخره مسئولین  موافقت کردند که ما در کنار یکدیگر بمانیم.

 

گروه بیجاریها هنگام شوخی ،خنده و سر زندگی و از طرفی به هنگام دعا و نیایش و مراسمهای مذهبی گروهی ،زبان زد گردانهای مستقر بود بطوری که اکثر مسئولین گردان به چادر ما می آمدند.

 

شهید حسین خسرویان قاری قرآن بود و از صدای دلنشینی برخوردار بود، شهیدکمال حبیبی نوحه خوان چادرمان بود ، محمد تقی کریمی امام جماعت گروه بودند ، سید محمود بیات غیاثی  مباحث دینی و فرهنگی مطرح می کردند و ...دیگر بچه ها هم هر یک به نحوی در بر پایی مراسمات مذهبی و دعاها همکاری می کرد.

 

آقای تختی در کدام عملیات به اسارت دشمن در آمدید؟

 

عملیاتی که ما 13 نفر با هم در آن شرکت داشتیم، عملیات والفجر بود که بعدها به اسم والفجر مقدماتی تغییر نام داد، ما جزء تیپ یک لشکر نجف اشرف بودیم، این عملیات دومین عملیات بزرگ برون مرزی درآنزمان از جنگ بود.

 

نیروهای رژیم بعثی صدام به منظور جلوگیری از نفوذ ایرانیان در این منطقه موانع زیادی را بر سر راه رزمندگان  قرار داده بود و منافقین و حزب توده نیز به عنوان ستون پنجم دشمن در داخل نقش مهمی در خبر رسانی در این عملیات را داشتند که ناخدا افضلی ودریادار مدنی جزء این افراد بودند.

 

عملیات والفجر مقدماتی در دو مرحله در تاریخ شب 18 و 21 بهمن ماه سال 1361 صورت گرفت، ما جزء تیپ زرهی و سوار نظام در این عملیات بودیم.

 

عملیات والفجر مقدماتی کاملا لو رفته بود و هدف عراق کشاندن نیروهای ایرانی به داخل کمین و بستن مرزها بود.

 

لشکرهای راست و چپ ما با توجه به شرایط جغرافیائی سخت منطقه و رملی بودن مسیر نتوانستند به هدف خود برسند.

 

لشکر نجف اشرف توانسته بود تا خط چهارم و نزدیکی پل غزیله پیش روی کند، در ابتداء عملیات یک درگیری یک ساعته داشتیم و طی این درگیری سه نفر از دوستان ما  : محسن الوندی، مهرداد سردارزاده و جعفر رضایی به فیض شهادت نائل آمدند

 

در توجیه اولیه عملیات فرماندهان به ما گفته بودند که اگر حتی برادر شما در کنارتان به شهادت رسید شما حق پیاده شدن از پی ام پی ها و خودروهای زرهی خود را ندارید و باید به مسیر خودتان ادامه دهید و در همین جا بود که آخرین دیدار ما به این سه نفر از دوستانمان صورت گرفت و ماهم به پیش رویمان ادامه دادیم  و تا ساعت 3 بامداد به طول انجامید، در این مدت کوچکترین درگیری نداشتیم و این خود بیانگر یک کمین بود.

 

نزدیکی ها صبح در نزدیکی کانال چهارم در کمین عراقی ها گیر افتادیم و در آنجا هم تعداد زیادی از دوستانمان به شهادت رسیدند.

 

در این هنگام دستور عقب نشینی نیروهای زرهی صادر شد و با روشن شدن هوا تا حدود 6 کیلومتری سر مرز خودمان عقب نشینی کردیم، به علت تعداد زیاد زخمی ها دیگر امکان حرکت وجود نداشت.یکی دیگر از دوستانمان به نام محمد جعفری در کنار برادر محمد باقر سرابی به شهادت رسید و من نیز از ناحیه پا و دست و آقای سرابی نیز از ناحیه پا زخمی شده بودیم.

 

فرمانده گردان که نزدیک ما بود به همه نیروها گفت که دیگر امکان مقاومت وجود ندارد چون اکثر نیروها یا به شهادت رسیده بودند یاز خمی شده بودند و شما هم بهتر است اسیر شوید، حلقه محاصره تنگ و تنگ تر می شد، صدای غرش تانکها و زره پوشها که حلقه محاصره را تنگ تر می کردند افزایش پیدا می کرد، ما شنیده بودیم که تانکها از روی نیروهای زخمی عبور می کنند، من به باقر دوستم گفتم با توجه به اینکه زخمی شدیم ،بهتره از هم فاصله بگیریم، 2 تا نارنجک برایم باقی مانده بود یکی را به باقر دادم و یکی را برای خودم نگه داشتم تا حداقل بتوانیم تانکی را که از روی ما رد می شود منهدم  کنیم .

 

به تدریج صدای غرش تانکها نزدیک تر می شد، به مرحله 100 متری که رسیدند متوقف شدند و نیروهایی که روی تانک مستقر بودند به صورت آتش رگبار به طرف ما حرکت کردند و تعداد زیادی دیگر از رزمندگان را به شهادت رساندند، اما گویا قرار نبود افتخار شهادت نصیب ما شود و در نهایت با کمک دوستان دیگر ما را بلند کردند و به سمت محل تجمع اسراء که پشت سنگر عراقی بود بردند.

 

و اینچنین داستان اسارت ما هم اتفاق افتاد، پس از اینکه اسراء را به سمت شهر العماره منتقل کردند در طول مسیر مورد اهانت و ضرب و شتم نیروهای عراقی و مردمی که جهت تماشا آمده بودند قرار گرفتیم ، آنها با آب دهن و میوه گندیده و ترکه و چوب ما را مورد استقبال قرار دادند.

 

زمان اسارت ما حدود 90 ماه طول کشید و در تاریخ 27/5/69 به وطن اسلامیمان بازگشتیم.

 

جهت انتقال ارزشهای دفاع مقدس که از ورق های زرین و افتخارات بی بدیل نظام است به نسل جوان باید چه اقداماتی صورت گیرد؟

 

ما باید به جوانان یادآور شویم که این انقلاب ما دستاورد خون شهیدان و تلاش های بی دریغ و بدون هیچ چشم داشت رزمندگانی است که با دلاوری های خود نگذاشتند یک وجب از خاک ما در دست دشمن قرار بگیرد.

 

اعتماد به ولایت فقیه و پیروی از دستورات و رهنمودهای ولی امر زمان مهمترین عامل رمز موفقیت در آن زمان بود که باید مرتب به جوانان یادآوری شود.

 

بیان خاطرات و وقایع جنگ به صورت مستند می تواند در انتقال ارزشهای دفاع مقدس موثر واقع شود.فضای مجازی(وبلاگ –وبسایت) بستر خوبی است که میشود با مخاطبین زیادی ارتباط برقرار کرد.

 

سخن شما با مسئولین و جوانان این مرز بوم جهت زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهداء و پاسداشت شهیدان زنده یعنی جانبازان؟

 

مسئولین باید خود را وام دار ملت فهیم و وظیفه شناس و با بصیرت و موقعیت شناس ایران بدانند و از منویات ولی امر و ولایت فقیه اطاعت کنند که این خود می تواند موجب ارزشمند تر شدن  عملکرد و ماندگاری تلاش آنها برای انقلاب و نظام مقدس جمهوری اسلامی خواهد شد.

 

توصیه ام به جوانان این است طبق فرمایش رهبر معظم انقلاب در نهضت علمی و ارتقاء سطح دانش کشور تلاش نمایند و در انتخاب دوست بیشتر دقت خود را بکار بگیرند زیرا یک دوست خوب می تواند مسیر زندگی انسان را تغیر دهند و خودم نیز خدا را به خاطر دوستان خوبی که نصیبم کرد شاکر و سپاسگزارم .

 

سخن پایانی شما؟

 

سخن پایانی من ،بیان سخن و تکه کلامی از سرور آزادگان ایران مرحوم حاج آقا ابوترابی است که همیشه می فرمودند:

 

"پاک باش و خدمتگذار"

 

آرزوی موفقیت برای همه جوانان بخصوص همشهریان عزیزم دارم.


انتهای پیام/



برچسب ها :

ما 13 نفربیجاردانش آموزجبههکردستان

نظرات کاربران :

مجتبی ق [چهارشنبه 14 آبان 1399 | 16:29] پاسخ

درود بر همه شهدا و ایثارگران که در روزهای حماسه و خون ، مردانگی را به معنای واقع آن معنا کردند.. مجاهدان ۱۳ نفره دیار کهن بیجار گروس شاخص و ترازی حقیقی برای جوانان ایرانی هستند که به قیمت جان خود به دفاع از کیان ایران زمین پرداختند . مجاهدت این مردان بزرگ را پایانی نیست و بزرگ مردانی از آنان همچون برادر بزرگوار آقای دکتر ابوالقاسم تختی در عرصه های دیگری هنوز در حال مجاهدتند. خدایشان عمر با عزت و اجر اخروی عنایت بفرماید

دیدگاه های ارسالی شما، پس از تایید توسط مدیریت در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

نام *
 

کد امنیتی
 
   

ADS In Website

صفحه ها   ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آخرین اخبار   ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پربازدیدترین اخبار یک ماه اخیر   ــــ